پرواز را آغاز خواهم کرد با تو
  
 دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
سه شنبه 21 شهریور 1385

وسلام نام خداست

تو خونه تنها بودم. رفتم سراغ دفتر خاطراتم و کلی از خاطرات ۳ سال گذشته دانشجوئیم مرور شد.

داشتم دفترم رو ورق زدم که یهو چند تا کاغذ از لای دفترم افتاد، موشک هایی بودن که الهام درست می کرد و

توش برام پیغام می ذاشت.

ما ۴ تا دوست بودیم: الهام،زهرا،من و زینت. الهام و زهرا مامایی می خوندن و من و زینت کامپیوتر.

الهام تو پیغام هاش معمولا ساعتی رو که می خواست بیدار بشه می نوشت. آخه بچه های مامایی اصلا مثل بقیه

نمی خوابن( به خاطر شیفت های بیمارستانشون اکثرا شبها خیلی زود حدود ۸ می خوابیدن تا صبح ساعت ۳

بیدارشن و حاضر بشن برن یزد ،گاهی وقت ها هم اصلا شب ها به خاطر شیفت نمی اومدن خوابگاه)

کلا تو اتاق ما کسی( به جز من که با صدای پشه هم از خواب پا میشم) با صدای ساعت از خواب پا نمیشه

و اگر هم فرجی بشه و کسی از خواب پاشه میزنه تو سر ساعت و دوباره می خوابه،بنابراین هر کی باید

زود بیدار شه به من می سپره تا بیدارش کنم . از اونجایی که گاهی اوقات من تو اتاق نبودم یا الهام تو سالن ها

نمیتونست منو پیدا کنه برام تو این موشکها پیغام مینوشت و میذاشت رو تختم و بعد می خوابید.

بچه ها بهم میگن بابا تو دیگه کی هستی حتی موقعی که خودت صبح ها کلاس نداری بازم بقیه رو بیدار

میکنی(البته بگم که بیدار کردن برای سحر های ماه رمضون و نماز صبح هم از وظایف خطیر این جانب).

خلاصه خاطراتم مثل اسلاید از جلوی چشمام رد شدن. از اون جمع ۴ نفره زهرا ازدواج کرد و رفت تهران،

الهام دانشگاه سمنان قبول شد و رفت و حالا من و زینت موندیم . دو یار جدانشدنی . بقول بچه های فنی اگه یه

روز یکی از ما بدون اون یکی دانشگاه بیاد حتما یه اتفاقی افتاده.

۶ ترم مثل برق و باد گذشت و به قول امیر من الان ۸/۶ مهندس هستم.

ترم دیگه هم درس زینت تموم میشه و علی میمونه با حوضش( شهرزاد میمونه و یه ترم تنهایی)

بازم به قول امیر گاهی وقت ها سرنوشت و مصلحت آدم تو راه دوره.

یادمه ترم اول می خواستم انصراف بدم و بیام دانشگاه گیلان ،آخه من دانشگاه سراسری هم قبول شدم ولی با

حرف ها و دلگرمی های همین زینت خانوم منصرف شدم و امیدوارتربه آیند ه ای نامعلوم (خداییش خیلی سخته

که بچه شمال باشی و بخوای ۱۰۰۰ کیلومتر اون طرف تر تو کویر درس بخونی)

و حالا میبینم که از قسمت و سرنوشت گریزی نیست من نه تنها ۴ سال از بهترین دوران زندگیم اونجا رقم

خورد بلکه همراه زندگیم رو هم همون جا پیدا کردم.

 

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و

خاموشی گناه ماست

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 25438


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
قلب من و تو را،

پیوند جاودانه مهری ست در نهان.

پیوند جاودانه ما نا گسسته باد!

تا آخرین دم از نفس واپسین من،

این عهد،

بسته باد ...


شناسنامه کامل من...