هنوزم نتونستم کاری بکنم ، حسابی کلافه ام . همش سعی می کنم قیافه ناراحتم رو پشت
لبخند های تصنعیم مخفی کنم ولی دستم دیگه برای مامان رو شده.
با احساسم مشکل پیدا کردم. همش گذشته رو مرور میکنم ، تو حال غرق میشم و از آینده
می ترسم . گاهی وقتها انقدر فکر می کنم که ساعت ها می گذره حتی تو خوابم.
الان از دو طرف شارژ روحی میشم. ولی می ترسم ، الانم که اینه ،پس فردا که فقط خودم و
خودم هستم باید چکار کنم . نکنه یه وقت کم بیارم ............
از بی توجهی بیزارم ولی نمیدونم چرا نتونستم نشون بدم یا خوب نشونش بدم .خوب سخته
دیگه ، وقتی همیشه غرق در محبت خانوادت باشی اونوقت از همه کسایی که تو زندگیت
میان همین انتظار رو داری و وقتی برآورده نمیشه شک می کنم به اینکه آیا درست فکر کردم،
آیا درست ..........
دونگانگی احساسات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه می تونم بی خیال باشم نه .........
آخه چرا من انقدر احساساتیم . گاهی وقت ها حالم از این همه احساس دوست داشتن به
هم می خوره ............
راست میگن که زیاده روی تو هیچ چیزی خوب نیست......
کم کم احساس مامان داره باورم میشه ..............
|