پرواز را آغاز خواهم کرد با تو
  
 دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 22 مرداد 1387
بی تو

زیستن،

    بی هوای سبز عشق

            مردنی مکرر است

عشق،

وامدار چشم تست.

بی تو،

      چنگ میزند

بر دلم  غمی غریب

چشم جان،

بهانه گریستن گرفته است .


 
سه شنبه 15 مرداد 1387

دست زمان را می گیرم و به گذشته ها می روم و بالشم را پر از خاطراتم می کنم تا خواب تو را ببینم. گاهی خواب هایم آنقدر آشفته اند که نفسم در سینه حبس می شود و گاهی خوابهایم آنقدر آرام وشفافند که وقتی چشم می گشایم جای انگشتانت را روی صورتم حس می کنم و عطر تن تو را در آغوش می گیرم .

یک روز آنقدر برایم دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچ کس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلک هایم را باز کنم تو را می بینم .

نمی دانم چند بار دیگر در بهار به دنیا خواهم آمد ولی اگر باز هم به دنیا آمدم تو را مثل همیشه دوست خواهم داشت .

.......................................................

دلم آنقدر برای چشمانت تنگ شده که بوسه هایت را به عنوان خاطره ای خوش به خاطر می آورم.

امیر جان دوستت دارم ...   

      


 
سه شنبه 15 مرداد 1387
ببینم راستی تو عاشق منی ؟!

می دوم بیرون شهر

پشت کوه ها ، کنار یه چشمه ی آب زلال

خودمو خاک می کنم...!

که بیای ، دوباره از راه برسی

خاکای پیشونیمو ، اشکامو پاک کنی ...

تو گلوم بغض که نشست بهت می گم :

-  ببینم راستی تو عاشق منی ؟!!!

با یه چشمک سرتو تکون می دی

گل بوسه رو می چینی از لبام

می ذاریش تو دست من !

با همون دست چشاتو می بندمو

می ذارم اون گل و لای سینه هات !!!

چشاتو یواشکی وا می کنی...

می خوابی کنار من !

...

***

می دونم هزار هزار سال دیگه

دو تا گل میشکفه رو مزارمون !

پیش  چشمه سارمون !

یکی از تو دست من

یکی از میون  سینه های تو !


 
چهارشنبه 7 فروردین 1387
تقدیم به همسرم یگانه فرشته پاک زندگیم

اگر بخواهم از تو بگویم باید از چشمانت بگویم که هزاران هزار اشک سبز ایثار دارند و چشمه چشمه مهربانی که هماره ساحل نگاهت را خیس می کنند. باید از دستانی بنویسم که صدهاشقایق محبت دارند و من چقدر این دست ها را دوست دارم. باید از ژرفای دلم از قلبی بگویم که دریا دریا لطف است و مهربانی ، قلبی که صدای تپیدنش زیباترین آهنگ امیدی است که در زندگی ام نواخته می شود ،قلبی با یک دنیا صبر و یک آسمان ستاره های چشمک زن صداقت.

 من هنوز شب های خوش با تو بودن را به یاد دارم که با حرف های شیرین تو پر ستاره می شد و من هنوز تشنه لالایی عشق تو هستم. کسی که سکوت سنگین شب های پرغم زندگیم را می شکند تو هستی ، فقط تو. بگذار تمام پرنده های خوشبختی را به سوی ساحل چشم های تو رهسپار کنم ، برای تو فرشته پاک زندگیم.

بگذار بر دست های گرمت بوسه بزنم به خاطر تمامی لحظاتی که دستم را به گرمی فشردی و مرا خیس از احساس پر مهر خود کردی ، بگذار با قطره قطره اشکی پاک غبار سختی را از قلب از همه سبزترت بشویم تا برای همیشه حضور آبی تو سایه ی عشق من باشد. بگذار تو را به نام عشقی بخوانم که کوچه کوچه زندگی ام را از عطر شکوفه های امیدش پر کرده است. به نام امیر  که همیشه ، همه جا ، هر لحظه همراهم هست و سنگ صبور تلخی هایم .

بگذار به صداقتی که از آن توست قسم بخورم که من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است ، همیشه ،همه جا ، هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت.

 

 


 
پنجشنبه 6 دی 1386

 

قانون 4 نیوتن در زمان عاشقی :

 

زمین هیچ جاذبه ای ندارد ، سیب ها به خاطر تو می افتند چون تو تنها

 

جاذبه زمینی.  

 

 


 
شنبه 6 مرداد 1386
روزت مبارک

 

هر چند که در عشق وصال به معبودم نرسیدم ،

ولی با وجود چشمان سیاه تو ،

مرهمی بر زخمهای چندین ساله ام فراهم آمد ،

تا شمع امیدم به زندگی دوباره ،

با فروغ چشمان تو ، طلوعی دوباره بخشد!

به امید آنکه هیچ زمان غروب چشمانت را نبینم.

 

همسرم ، نازنینم روزت مبارک

 


 
یکشنبه 27 خرداد 1386
شقایق گل همیشه عاشق

 

 

راز شقایق 


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی


و نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23460


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
قلب من و تو را،

پیوند جاودانه مهری ست در نهان.

پیوند جاودانه ما نا گسسته باد!

تا آخرین دم از نفس واپسین من،

این عهد،

بسته باد ...


شناسنامه کامل من...